#به_همین_سادگی_پارت_349


-ترسیدم خب، نفهمیدم اومدی نزدیک.

حلقه دست‌هاش رو تنگ‌تر کرد و من دلم ضعف می‌رفت برای این مهربونی‌های یه دفعه‌ایش.

سرم رو چرخوندم تا صورتش رو ببینم.

-آی محیا، نزن موهات رو تو صورتم دختر بدم میاد.

برای چند ثانیه قلبم مچاله شد. من مثل همه‌ی رویاهام فکر می‌کردم، مثل همه‌ی اون چیزی رو که خونده بودم تو رمان‌ها و قصه‌ها؛ فکر می‌کردم الان عطر موهام رو نفس می‌کشه.

با بـ ـوسه‌ی مهربونش که کاشته شد روی موهام به خودم اومدم.

-چیه موهات رو زدی تو صورتم طلبکار هم هستی؟! باز کن اون اخم‌ها رو ببینم، عاشق این موهای کوتاه‌تم.

امیرعلی هم عادت کرده بود با یه جمله حس‌های بدت رو از بین ببره و توی دلت عروسی به پا کنه و یادت بندازه همه‌ی رسم‌های عاشقی مثل هم نیست، اون هم بی‌مقدمه.

اخم‌هام خود به خود باز شد و لب‌هام به یه خنده کش اومد.

-نگفتی، اجازه دارم آلبومت رو ببینم؟

romangram.com | @romangram_com