#به_همین_سادگی_پارت_344
-آره دقیقا.
-پس عطیه خانوم ما هم عاشق بوده. خوبه بابا، علیآقا که اصلا بهش نمیاومد اهل این حرفها باشه. پس بگو چرا تو اون شب اومدی خونهی عموت و قید خوندن درس و تست رو زده بودی.
قری به گردنش داد.
-اولاً راجع به آقامون اینجوری حرف نزن، بعدش هم، نخیر میدونستم اونشب نیست.
-اوهو شما که میفرمودین ارتباط در حد مشکلات درسی! چهطوری به اینجا رسیدی؟
-اولش باور کن همین بود، یه سری کتاب تست و اینها برام آورد، من هم هر جا گیر میکردم زنگ میزدم بهش تا اینکه...
یه ابروم بالا پرید.
-خب تا اینکه چی؟
-دیگه دیگه، این قسمتش خصوصیه. مگه تو لحظههای نابت با امیرعلی رو بهم میگی؟!
چون نزدیکم بود ضربهای حوالهی سرش کردم.
romangram.com | @romangram_com