#به_همین_سادگی_پارت_343


-اما بیشتر دوست تو بودم.

روی زمین نشستم و لبخند محوی روی لبم نشست.

-خوبه که اصلا به روم هم نیاوردی، از تو بعیده.

کنارم نشست.

-ایش... از بس ماهم.

-خب خانمِ ماه، پس دیگه احتیاجی به نظرخواهی نیست؛ قیافه‌ت جواب مثبتتون رو همراه قند آب کردن تو دلتون رو داد می‌زنه.

پاهاش رو تو بغلش جمع کرد و دست‌هاش دور پاهاش حلقه شد، یه خط لبخند محو هم روی لبش.

-خوبه که به عشقت برسی نه؟ عاشق شدن قبل از ازدواج یه دیوونگی محضه؛ چون اگه نرسی به عشقت و اون تو رو نخواد یه عمر عذاب وجدان برات می‌مونه و یه دل سنگین.

با حرفش موافق بودم، من حتی وحشت هم داشتم از این‌ که امیرعلی ازدواج کنه با غیرِ من. دقیقا نمی‌دونم اگر این اتفاق می‌افتاد تکلیف دلم که توی رویاهاش زیاده‌روی کرده بود از کنار امیرعلی بودن، چی می‌شد. چه‌قدر سعی کردم برای فراموشی؛ اما دل آدم که این حرف‌ها سرش نمیشه، وقتی بلرزه و بریزه، وقتی با دیدن یه نفر ضربان بگیره؛ یعنی عاشقه. دیگه حالا هر چی هم تو بخوای انکارش کنی.

سرم رو بالا و پایین کردم.

romangram.com | @romangram_com