#به_همین_سادگی_پارت_342


کِش‌ِ مو رو از سرش کشید و موهاش رو با دستش شونه کرد.

-عطی و درد، آروم‌تر؛ خوبه الان شوهرت توبیخت کرد.

-من رو نپیچون، الان باید بهم بگی؟ بی‌معرفت.

دست‌هاش رو به کمرش زد و طلبکارانه نگاهم کرد.

-تو که ته معرفتی بسه، چند سال عاشق امیرعلی بودی و لالمونی گرفته بودی؟

ابروهام دیگه چسبیده بود به موهام.

-تو می‌دونستی؟

-بله می‌دونستم.

-خب دیوونه روم نمی‌شد بیام بهت بگم، تو خواهرش بودی.

با رنجش نگاهم کرد و دوباره موهاش رو توی کش قرمزش پیچوند.

romangram.com | @romangram_com