#به_همین_سادگی_پارت_341


-تو الان چی گفتی؟

-جون عطیه زبونت رو تو دهنت نگه داری، نری به امیرعلی بگی.

-دیدم تعجب نکردی ها، الان دقیقاً منظورت از این حرف چی بود؟ تو با علی‌آقا...

سکوت کردم که خودش گفت:

-بله با هم در ارتباطیم، اون هم تلفنی و فقط در حد مشکلات درسی.

چشم غره‌ای بهش رفتم.

-آره جون خودت.

-خب چه عیبی داره؟ با همین تلفن‌های درسی فهمیدیم همدیگه رو دوست داریم.

چشم‌هام گرد شد و داد زدم:

-عطی!

romangram.com | @romangram_com