#به_همین_سادگی_پارت_340


ابروهاش رو تا به تا کرد.

-بله خب معلوم بود.

از ته دل به جمله‌ای که به طعنه و برای شوخی گفته بود، لبخند زدم. خدایا میشه پایان همه‌ی دعواها و دلخوری‌هایِ نمک زندگیمون همین قدر خوش باشه؟

***

-خب نظرت چیه عطیه خانوم؟

ابروهای بالا رفته‌ش رو آورد پایین، چهره‌ش متفکر بود تا متعجب.

-علی قرار بود قبل از خواستگاری اومدن به خودم زنگ بزنه.

آبی رو که داشتم می‌خوردم با شدت پرید تو گلوم و عطیه تازه فهمید جلوی من چی گفته و هی بلندی کشید و زد پشتم.

-خفه شدی؟ جون عطیه چیزی نگی ها. اوی محیا سالمی؟

نفس بلندی کشیدم تا سرفه‌م آروم بگیره، رو به عطیه اخم کردم.

romangram.com | @romangram_com