#به_همین_سادگی_پارت_331


نزدیک حوزه امتحانی بودیم که عطیه با دلشوره وسایلش رو چک می‌کرد. لبخند آرومی به صورتش پاشیدم.

-هول نکن دختر، تو که همه‌ی کتاب‌هات رو جویدی، پس استرس نداشته باش، برو سر جلسه من هم برات دعا می‌کنم و منتظرم خوشحال و موفق بیای بیرون.

ماشین توقف کرد و عطیه آماده رفتن شد.

-دستت درد نکنه؛ ولی مثل این مامان‌ها نشینی پشت در برام دعا بخونی. برو با شوهر جونت دور دور، همون‌جوری هم من رو دعا کن بعد بیاین دنبالم؛ فقط لطفاً حرف‌های عاشقانه‌تون رو هم بزنین که وقتی من اومدم دیگه سرخر نباشم.

بلند خندیدم و باز ابروهای امیرعلی رفته بود توی هم.

-برو دختر، حواست رو بده به امتحانت عوض این حرف‌ها.

پیاده شد و برامون دست تکون داد و امیرعلی با خوندن دعای زیر لبی که سمتش فوت می‌کرد، دستش رو به نشونه‌ی خداحافظی بالا آورد؛ عطیه هم دوید وسط جمعیتی که می‌رفتن برای امتحان سرنوشت ساز کنکور.

همون‌طور که با نگاهم بدرقه‌ش می‌کردم گفتم:

-بهش گفتین؟

امیرعلی نگاه از جمعیتی که عطیه وسطشون گم شده بود گرفت.

romangram.com | @romangram_com