#به_همین_سادگی_پارت_330


بعد کمی تخس گفت:

-چه ذوقی هم می‌کنه برای من، به پا پس نیفتی فقط.

زبونم رو براش در آوردم که لم داد روی صندلی.

-خودم می‌رفتم راحت‌تر بودم. شما دو تا که نه گذاشتین دعاهام رو بخونم، نه روحیه بهم دادین؛ فقط نشستین این‌جا جلوی من با کمال پررویی قربون صدقه‌ی هم میرین.

امیرعلی با اخم از آینه‌ی جلو به عقب نگاه کرد و اخطار داد.

-عطیه!

عطیه هم دندون‌هاش رو نشون داد.

-جونم داداش؟ خب راست میگم دیگه، یکم به من هم روحیه بدین.

امیرعلی نتونست اخمش رو حفظ کنه.

-دیشب برات نماز خوندم، توکل کن به خدا. مطمئنم قبول میشی.

romangram.com | @romangram_com