#به_همین_سادگی_پارت_326


***

عطیه هول کرده تو ماشین نشست و جواب سلام من و امیرعلی رو با یه سلام بلند داد. روی صندلی جلو به سمت عقب چرخیدم و رو به عطیه گفتم:

-مداد برداشتی؟ پاک‌کن؟

داشت ذکر می‌گفت و به گفتن یه آره اکتفا کرد.

دوباره گفتم:

-راستی کارت ورود به جلسه‌ت که یادت نرفته؟

غر زد و من حواسش رو پرت کرده بودم.

-می‌ذاری دعام رو بخونم یا نه؟ بله برداشتم، تو که از مامان‌ها بدتری؛ بیچاره بچه‌هات قراره از دستت چی بکشن.

امیرعلی ریز ریز خندید، من اخم کردم و با اعتراض گفتم:

-عطی!

romangram.com | @romangram_com