#به_همین_سادگی_پارت_325


-محیا حواست رو بده به درست خانومی، شیطنت نکن.

لب پایینم رو گزیدم و چشم کشیده‌ای گفتم. نگاهم رو دوختم به دفترم و دست خط قشنگ امیرعلی و منتظر بودم برای توضیحش که این‌قدر واضح و رسا بود که من سریع یاد می‌گرفتم و یادم می‌اومد درس‌های فراموش شده‌م.

بعد از چند ثانیه سکوتش من سر بلند کردم و نگاه خیره‌ش رو روی خودم شکار کردم، از سر خوشحالی این نگاه که رنگی از نگاه خودم رو داشت با شیطنت یه تای ابروم رو بالا دادم.

-آقا معلم خوب نیست شاگردت رو دید می‌زنی.

خنده‌ی آرومی روی لبش نشست.

-این شاگرد خانوم خودمه، هر چه‌قدر دلم بخواد نگاهش می‌کنم.

گاهی جمله‌هاش معنی عمیقی از دوستت دارم داشت و با لحنی می‌گفت که قلبم یهو با همه‌ی احساسش جلوی امیر‌علی کم می‌آورد و بی‌تاب می‌شد.

-اِ! جدی؟

بی‌توجه به شیطنتی که خرجش کردم سر چرخوند نگاهی به در تقریبا بسته‌ی اتاق انداخت و بعد بی‌اون که به خودم بیام بـ ـوسـ کوچیکی روی لب‌هام مهر خورد و سریع عقب کشید. قبل از این که قلب ناآرومم آروم بگیره،‌ سرش رو تکون نامحسوسی داد و یه خط کوچولو رو کاغذ کشید.

-خب بگو ببینم اشکالت دقیقا کجاست؟

romangram.com | @romangram_com