#به_همین_سادگی_پارت_324
-خوش به حالت.
دستهاش جلو اومد، مشتهام رو به دست گرفت و با نوازش انگشتش روی پشت دستم، گره دستهام رو باز کرد تا عصبی بودنم ته بکشه.
-چرا؟! تو هم از این به بعد بیا و محبت کن، معمولی، نه از سر ترحم. اونها دنیا معنوی و دلهاشون از من و تو بزرگتره محیا. گاهی وقتها ما آدمهایی که بیرون از دنیای کوچیک دیوار کشیدهی اونهاییم، بیشتر محتاج ترحمیم.
راست میگفت، موافق بودم با این حرفش و من خودم چهقدر محتاج ترحم و بخشش اونها بودم به خاطر کوتهفکری چند سال پیشم.
-هر وقت خواستی بری من رو هم بیام؟
-بله با کمال میل، تو رو هم میبرم .
پشت دستم رو بـ ـوسهای زد و توی دلم اثر و آثاری از حالت قبلیم نبود. با تشکر نگاهش کردم و اون با رها کردن دستهام خودکار به دست گرفت.
-حالا حواست رو بده به من که این رو یاد بگیری.
به نشونهی موافقت سر تکون دادم. امیرعلی شروع کرد به توضیح دادن و من به جای مسئله باز هم حواسم رفت به قلبم و قربون صدقه رفتنِ امیرعلی مهربونی که این روزها شده بود همهی آرامشم.
با خنده سر چرخوند و نگاهم رو روی خودش شکار کرد و شیطون خندید.
romangram.com | @romangram_com