#به_همین_سادگی_پارت_323


-دوست ندارم ترحم کنم، دوست ندارم برم اون‌جا که فقط ببینمشون و به سلامتی خودم ببالم و با چشم... با چشم...

-بسه فهمیدم چی میگی.

دوباره با صدای به بغض نشسته‌ای گفتم:

-من خیلی بدم، نه؟

پاهاش رو تو بغلش جمع کرد و جدی رو به من گفت:

-نه عزیز من، چرا همچین فکری کردی؟ خب دیدگاهت رو عوض کن.

-می‌دونی امیر‌علی من عاشق بچه‌هام. اون روز هم که رفتیم یه پسر بچه‌ای همه‌ش می‌اومد نزدیکم که سرش رو نوازش کنم و من با اکراه این کار رو انجام دادم؛ برای همین از اون سال کلی عذاب وجدان برام مونده که چرا بغلش نکردم؛ مگه چه فرقی داشت با بقیه‌ی بچه‌های اطرافم؟ کاش محبت کردن واقعی رو یاد داشتم. اصلاً شماها اعیاد، برای چی میرین؟

لبخند مهربون صورت امیرعلی هر لحظه پررنگ‌تر می‌شد و من خجالتم بیشتر.

-میریم اون‌جا و شیرینی می‌بریم، می‌شینیم کنارشون.‌ اونا هم سهمی دارن از تو شادی‌ها شریک شدن.

دست‌هام رو محکم مشت کردم و پرحسرت گفتم:

romangram.com | @romangram_com