#به_همین_سادگی_پارت_322


وسط گریه لبخندی رو لبم ترکید به لحن شیطون و شوخش. چه خوب حال و هوام رو عوض می‌کرد با یه لحن مهربون و موضوع پیش پا افتاده.

با حالت قهر اشک‌هام رو پاک کردم و کمی ازش فاصله گرفتم.

-نخیرم مگه من بچه‌م؟

لبخند مهربونی مهمونم کرد.

-آها حالا شد. بگو ببینم چرا این‌جوری شدی؟

موهای آزادم رو که اومده بود توی چشم‌هام با دست راستش زد پشت گوشم و من گفتم:

-اون روزی که ما رفتیم اون‌جا من برخوردم بد بود، نمی‌دونم چرا ازشون ترسیدم! تو راست میگی، اون‌ها خیلی مهربون بودن؛ اما...

نفس عمیق و آرومی کشید.

-پس بفرمایید شما عذاب وجدان دارید نه ترس.

سرم رو بالا و پایین کردم؛ یعنی حرفت درسته.

romangram.com | @romangram_com