#به_همین_سادگی_پارت_321


-سرت رو بیار بالا حرف بزنیم.

سرم رو بلند کردم که مهربون با پشت دست گونه‌م رو نوازش کرد.

-محیا اون بچه‌ها دریایی از محبتن، از نظر او‌ن‌ها من و تو براشون عجیبیم. تو که رفتی اون‌جا، چیزی دیدی که باعث این تردید و این حالتت شده؟!

-نه نه اصلا. ببین امیرعلی من نمی‌ترسم ازشون، فقط وقتی میرم اون جا یه حس غریب دارم؛ حسی مثل ترحم کردن بهشون. شاید هم به قول تو ترس که نرفتم جلو با این‌که...

اشک‌هام ریخت، هر وقت یاد اون روز میفتادم این می‌شد حال و روزم. یادآوری ترس از بچه‌هایی که با همه‌ی مهربونی به من سلام کرده بودن و من با اکراه جواب داده بودم و نرفته بودم نزدیک و خودم نمی‌دونستم چرا! رفتار بعضی از دوست‌هام هم بدتر از من و... من هم همیشه فکر می‌کردم شریک بودم باهاشون تو بعضی برخوردهای زننده.

امیرعلی با دیدن اشک‌هام ابروهاش بالا پرید و بهت‌زده گفت:

-محیا چرا گریه؟

هق هق کردم، زود سیل می‌شد اشک‌هام. امیرعلی هم دست‌هاش رو باز کرد و من بی‌درنگ خزیدم توی آغوشش.

روی موهام رو نوازش کرد.

-من که نمی‌فهمم دلیل این گریه‌ها رو دختر خوب، اگه این حرف‌ها رو بهونه کردی به خاطر پاستیل خرسی‌هات باید بگم دیدی که سوپری نداشت و من قول دادم برات بخرم دیگه.

romangram.com | @romangram_com