#به_همین_سادگی_پارت_320
-خب من...
با سکوتم خودش گفت:
-محیا از اون بچهها میترسی چون فکر میکنی با ما فرق دارن؟ چرا؟
خودم خوب میدونستم ترس نبود، بیخود اشک جمع کردم توی چشمهام.
-هیچی ولش کن.
سرم پایین افتاد و از لحن امیرعلی میشد فهمید که تعجب کرده.
-محیا چی شده؟ باهام حرف بزن.
خودکار رو برداشتم و شروع کردم به کشیدن اشکال مختلف.
-بیخیالش مهم نیست.
خودکار رو از دستم کشید و باهاش به نوک بینیم ضربه زد.
romangram.com | @romangram_com