#به_همین_سادگی_پارت_319
-خب آره، اعیاد میرم؛ همراه مسجدیها... چهطور؟
لبهام رو روی هم فشار دادم و تند گفتم:
-نمیترسی؟
گنگ نگاهم کرد.
-چرا باید بترسم؟
هر وقت با اکراه میخواستم چیزی رو بگم لبهام خشک میشد، دوباره با زبونم تر کردمشون.
-ببین منظور من ترس نیست، چهطوری بگم. یه بار از طرف مدرسه میخواستن ما رو ببرن که کارهای هنریشون رو ببینیم که من هم رفتم؛ اما حسم رو چهطوری بهت بگم... من...
دست از حل کردن کشید و صاف نشست.
-چرا این قدر کلافه؟ خب بعدش؟
میترسیدم بگم و نگاهش بشه برام توبیخ.
romangram.com | @romangram_com