#به_همین_سادگی_پارت_318


***

-میگم امیرعلی؟

نگاهش رو از دفتر چرک‌نویسم که داشت توش برام مسئله توضیح می‌داد، گرفت.

-جونم؟

-یه سوال بپرسم؟ قول بده نخندی بهم.

لبخند مهربونی زد و چند عدد به مسئله‌ش اضافه کرد.

-شما صدتا بپرس، چرا باید بخندم؟!

لب‌هام رو با زبونم تر کردم و خودم تردید داشتم برای پرسیدن سوالم.

-میگم که من... یعنی تو اون موقع گفتی میری بهزیستی؟

با تعجب و کنجکاوی چشم‌هاش رو باریک کرد و سرش بالا اومد.

romangram.com | @romangram_com