#به_همین_سادگی_پارت_317


- من ناشکری نکردم. هر وقت می‌خوام گله کنم از خدا، میرم این موسسه‌هایی که افراد بی‌سرپرست رو نگه می‌دارن یا وقت‌هایی که عیدهای مذهبی مسجد محله‌مون میره بهزیستی من هم میرم، اون‌جا از خودم شرمنده میشم و خدا رو شکر می‌کنم و عذرخواهی. می‌دونم افرادی هستن که زندگیِ ساده‌تر و بدتر از ما هم دارن، اون‌ها رو هم می‌بینم محیا؛ خدا رو هم روزی هزار بار شکر می‌کنم که زندگی ساده‌ای دارم و روزی حلال درمیارم حتی اگر کم باشه.

-پس تو خوشت نمیاد من رو تو این روزی حلال شریک کنی؟

براق شد و دستم رو که کنار دستش آزاد و رها بود به دست گرفت و فشار نرمی داد.

-نه عزیز من، این چه حرفیه؟! همه‌ی زندگیم رو به پات می‌ریزم.

-پس بیا و دیگه از این حرف‌ها نزن؛ چون من فکر می‌کنم برات غریبه‌م. از این به بعد از هر چی دلخور شدی یا من دلخور شدم بیا دوستانه به هم بگیم نه کنار واژه‌ی پشیمونی، باشه؟ قول بده.

انگشت کوچیکم رو گرفتم جلوی صورتش.

-قبول؟

انگشت کوچیکش رو حلقه کرد دور انگشتم.

-باشه قبول.

این هم شد پیمان دوستی ما کنار عهد همیشگیِ با هم بودن، چه‌قدر خوبه که اول حس دوستی باشه؛ کنار همسر بودنت.

romangram.com | @romangram_com