#به_همین_سادگی_پارت_316
نتونست دیگه خندهش رو نگه داره و بلند بلند خندید.
-قربون این شرطهای کوچیک و دل بزرگت بشم.
-نمیخوام، راست میگی دیگه این حرفها رو نزن.
-چشم. حالا دیگه اخم نکن، دو بسته پاستیل برات میخرم، خوبه؟
دستهام رو بهم کوبیدم.
-جدی؟ آخ جون. میخوای سه بسته بخر که کلاً رفع دلخوری بشه.
این بار قهقه زد.
-اگه اینجوریه که چشم سه بسته میخرم.
-ولی امیرعلی جدا از حرص خوردن من دیگه این حرفها رو نگو، ناشکریه، خدا قهرش میگیره. چرا فکر میکنی کمی؟
نفسش رو با یک آه بیرون داد.
romangram.com | @romangram_com