#به_همین_سادگی_پارت_312


از زور عصبانیت احساس خفگی می‌کردم، یعنی چی این حرف‌ها؟ واقعا گفتنش حالا درست بود؟

-داییم بی‌خود...

هنوز حرفم رو کامل نزده بودم که امیرعلی جلوی دهنم رو گرفت و سرزنشگر گفت:

-محیا!

از دست داییم عصبانی بودم و از امیرعلی دلخور.

-حالا این حرف‌ها چه ربطی به من داشت؟ گـ ـناه من چی بود که باز گفتی نقطه سر خط؟

لبخند محوی روی لبش نقاشی شد.

-از دیشب با خودم میگم اگه من به حرف مامان عمل نکرده بودم الان تو شاید خوشبخت بودی، شاید به قول داییت عجله...

پریدم وسط حرفش و اخم غلیظی کردم.

-امیر علی می‌فهمی معنی حرفت رو؟ من الان هم خوشبختم، خیلی خوشبخت.

romangram.com | @romangram_com