#به_همین_سادگی_پارت_311
-نه نه اصلا، فقط...
کلافه از حرفهای تکراری گفتم:
-کی قراره این فقطها و اگرها تموم بشه؟ فقط چی؟
نگاهی رو که به من دوخته بود دزدید و خیره شد به قدمهاش.
-دیشب که رفته بودیم خونهی داییت...
سکوت کرد. چون داییسعید مسافرت بودن دیشب تازه رفته بودیم خونهشون برای عید دیدنی و دیدار سالانه.
-خب؟!
-خیلی خیلی اتفاقی شنیدم که... که...
کلافه بود، بعد از یه مکث کوتاه و چنگی که به موهاش زد ادامه داد:
-داییت داشت به مامانت میگفت چرا اینقدر زود محیا رو عروس کردی، موقعیتهای بهتری هم میتونست داشته باشه. موقعیتهایی بهتر از من.
romangram.com | @romangram_com