#به_همین_سادگی_پارت_309


-دیگه آرزویی ندارم وقتی که تو هستی. تو بهترین آرزوی منی که برآورده شده، مطمئنم کنار تو خوشبخت‌ترینم پس دیگه آرزویی نمی‌مونه.

نگاه امیرعلی هم به چشم‌هام بود، بدون ذره‌ای پلک زدن.

-یعنی دیگه هیچی از خدا نمی‌خوای؟

خاک چادرم رو تکوندم تا توی این چشم‌ها ذوب نشدم.

-چرا دعا می‌کنم؛ مثل دعای فرج؛ دعای سلامتی و شفای مریض‌ها و خیلی دعاهای دیگه ولی خب چیزی که به اسم آرزو کردن باشه همه به تو ختم میشه و داشتن تو.

بازوم رو گرفت و از تاب بلند شد و من تکیه‌گاه دستش شدم.

-نمی‌تونم خوشبختت کنم، کاش من رو آرزو نمی‌کردی.

-امیرعلی این چه حرفیه؟! من الان هم خوشبختم.

نگاهش غم گرفت و قند خوشی چشم‌هاش افتاد.

-نمی‌تونم یه زندگی ایده‌آل برات بسازم یا حداقل معمولی. گردش بردن و تفریح کردنمون هم که داری می‌بینی، ساده‌ست مثل خودم؛ برات خاطره‌های خوش نمی‌سازه که به یاد موندنی باشه.

romangram.com | @romangram_com