#به_همین_سادگی_پارت_308


با قدم‌های آرومی اومد و تاب کنار من نشست و من در حال تاب خوردن به صورتش نگاه کردم.

-آره خب بهترین دوست آدم همیشه خداست، بهترین پناه و بهترین همدم؛ از رگ گردن به آدم نزدیک‌تر.

-داشتم ازش تشکر می‌کردم به‌خاطر این که آرزوم رو برآورده کرد و تو رو به من بخشید، فکر کنم از دستم خسته شده بود که هر وقت صداش کردم تو رو خواستم.

مهربونی چشم‌هاش رو خرجم کرد.

-خدا هیچ وقت از بنده‌هاش خسته نمیشه.

حرکت تاب آروم شده بود و من حالا دقیق‌تر امیرعلی رو می‌دیدم.

-آره می‌دونم، منظورم آرزوی تکراریم بود که خدا رو خسته کرده.

لحنش جدی شد؛ ولی نگاهش همون نگاه دوست‌داشتنی بود که دل من براش می‌رفت.

-خب حالا آرزو کن، یه آرزوی جدید و بهتر.

از تاب پایین پریدم و رفتم نزدیکش، به چشم‌هاش خیره شدم.

romangram.com | @romangram_com