#به_همین_سادگی_پارت_307


باشه‌ای گفتم و چادرم رو که از تاب آویزون شده بود، جمع کردم. با حرکت یه دفعه‌ای تاب، جیغ بلندی کشیدم و دست‌هام روی زنجیرهای درشت تاب محکم شد. چشم‌هام رو بستم و همون‌طور که تاب تکون می‌خورد و با جلو و عقب شدنش قلبم رو از جا می‌کند، عطر این فصل تازه رو نفس کشیدم.

هیجان‌زده گفتم:

-وای امیرعلی ممنون، خیلی کیف داره.

-هر وقت خسته شدی بگو تاب رو نگه دارم که بریم، مثلا فردا امتحان داری ها.

باشه‌ای گفتم و به آسمون پرستاره نگاه کردم و از ته دل گفتم«خدایا شکرت، عاشقتم. مرسی که همیشه هستی و این‌قدر مهربونی، با این که من بنده خوبی نیستم. ممنونم به خاطر امیرعلیِ آرزوهام.»

-داری با خدا درد دل می‌کنی؟

با لبخند و بـ ـوسه‌ای که رو به آسمون فرستادم، نگاه از آسمون گرفتم.

-آره، از کجا فهمیدی؟

-از نگاهت که به آسمون بود و سکوتت.

-امیرعلی تو هم این‌جوری با خدا حرف می‌زنی؟ مثل یه دوست؟

romangram.com | @romangram_com