#به_همین_سادگی_پارت_306
خندید و روی صفحه فلزی که به دو زنجیر زنگزده آویزون بود و روی هوا معلق، ضربه زد.
-بشین.
لبهام رو تو دهنم جمع کردم و کمی لوس شدم.
-خواهش می کنم.
-بیا بشین کوچولو تابت بدم، اهل تلافی نیستم.
ذوقزده دستهام رو به هم کوبیدم و نشستم.
-قول دادی ها.
صدای مهربونش با عقب کشیدن زنجیرها، از نزدیکترین حالت؛ گوشم رو پر کرد.
-باشه قول دادم.
-چادرت رو جمع کن که به جایی گیر نکنه.
romangram.com | @romangram_com