#به_همین_سادگی_پارت_305


مهربون ادامه داد:

-قربون اون خجالت کشیدنت. یادت باشه از این به بعد حواست رو جمع کنی و فقط این حرف‌های خوشمزه‌ت رو جلوی من بگی.

با این‌که غرق خوشی شده بودم ولی از شرم لب‌هام رو تو دهنم کشیدم و سرم پایین افتاد. امیرعلی هم خم شد، صورتش رو درست جلوی صورتم آورد و برای عوض کردن حال من گفت:

-حالا بریم که نوبت تاب‌بازی توئه.

یه قدم رفتم عقب و دست‌هام رو به حالت تسلیم بالا آوردم.

-نه نه، میشه به جاش الاکلنگ سوار بشیم؟

-دیگه چی؟ همون تابم به اجبار سوار شدم، بدو ببینم.

قیافه‌م رو مظلوم کردم بلکه جواب بده؛ اما نداد و دستم رو کشید.

-قیافه‌ت رو اون‌جوری نکن زشت میشی.

-امیرعلی واقعا که!

romangram.com | @romangram_com