#به_همین_سادگی_پارت_303
-دیگه جون خودت رو قسم نخور هیچ وقت.
لبهام با خوشی به یه خنده باز شد و من این بار گونهش رو از ته دل بوسیدم.
-چشم.
چشمهاش گرد شد و صداش اخطارآمیز.
-محیا خانوم!
نوک بینییم رو آروم کشید.
-دوباره این کارم نکن وقتی بیرون از خونهایم.
بدون این که به جملهم فکر کنم گفتم:
-آها یعنی اگه تو خونه بودیم اشکال نداره هر چهقدر بخوام ببوسمـ...
هنوز کلمهی آخر رو کامل نگفته بودم که صورت آمادهی خندهی امیرعلی من رو متوجه حرفم کرد، دستم رو جلو دهنم گرفتم و وای بلندی گفتم؛ صدای خندهی امیرعلی هم دوباره همهی پارک رو پر کرد.
romangram.com | @romangram_com