#به_همین_سادگی_پارت_302


-راه نداره اصلا من پشیمون شدم، نمی‌دونم چرا امشب حوصله‌ی تاب بازی ندارم.

سرعت تاب داشت کم‌تر می‌شد و امیرعلی با خنده ابرو بالا مینداخت و حالا چشم‌هاش باز بود.

-جدی؟! اگه شده به زور بغلت کنم و بنشونمت روی تاب، باید تاب‌سواری کنی، فهمیدی؟

یه دل سیر به خط و نشون کشیدنش خندیدم و با خودم فکر کردم اگه واقعا می‌شد روی پای امیرعلی بشینم و تاب بخورم چه خوب بود. با کشیده شدن پای امیرعلی روی زمین خاکی به خودم اومدم، تاب از حرکت ایستاده بود و امیرعلی با نگاه شیطونش خیره به من. سریع به خودم اومدم و با یه جیغ شروع کردم به دویدن و امیرعلی دنبالم.

-غلط کردم امیر علی، ببخشید.

قهقه خنده‌ش همه‌ی پارک رو پر کرد.

-راه نداره.

به خاطر سرعت زیادش نزدیک‌تر شده بود و من باز جیغ زدم. دستم رو گرفت، یه دور کامل چرخیدم و بعد افتادم توی بغلش؛ امیرعلی هم نفس‌زنون من رو کمی به خودش فشرد. بدون این‌که دست خودم باشه روی قلبش رو بـ ـوسه ریزی زدم، تکونی خورد و من رو از خودش جدا کرد؛ چشم‌هاش کوک خورد به نگاهم و من برای فرار از خجالتم زدم به بیراه و التماس قاطی صدام کردم.

-ببخش دیگه، جون محیا.

خنده‌ی رو لبش رفت و انگشت اشاره‌ش به نشونه سکوت نشست روی لبم، نفس عمیقی کشید تا آروم بشه.

romangram.com | @romangram_com