#به_همین_سادگی_پارت_301


لب‌هام رو جمع کردم و گفتم:

-باشه.

ولی عجب باشه‌ای گفتم، از صدتا نه بدتر بود. خدا رو شکر به خاطر تاریکی هوا پارک خلوت بود و من به زور امیرعلی رو سوار تاب کردم و محکم تابش می‌دادم.

چشم‌هاش رو به خاطر سرعت تاب، روی هم فشار می‌داد.

-محیا بسه. بسه، حالم داره بهم می‌خوره.

دوباره محکم تابش دادم و با خنده گفتم:

-امیرعلی از تاب می‌ترسی؟! وای وای وای!

نفس زنون خندید و گمونم واقعا حالت تهوع داشت که چشم باز نمی‌کرد.

-مگه من از این تاب نیام پایین محیا، نوبت تو هم میشه دیگه.

با خنده نچی گفتم و اومدم روبه‌روش.

romangram.com | @romangram_com