#به_همین_سادگی_پارت_300


به نشونه مثبت سری تکون داد.

-چشم میریم.

دستم رو که دوباره بین دست امیرعلی محصور شده بود، بالا آوردم؛ دست امیرعلی رو بین دو دستم گرفتم و گفتم:

-آخ جون میریم تاب بازی، چقدر دلم می‌خواست.

مرموز خندید و یکم ابروهاش اخمو شدن، البته یه اخم پرخنده.

-محیا خانوم تاب بازی نداریم.

لب‌هام رو به پایین برگشت، درست مثل نقاشی‌های ناراحت.

-چرا آخه؟

یه ابروش رو سمت خودش پرتاب کرد.

-منظورم به خودم بود، همینم مونده با این سنم سوار تاب بشم. البته شما هم به شرط خلوت بودن پارک می‌تونی‌ تاب بازی کنی، گفته باشم.

romangram.com | @romangram_com