#به_همین_سادگی_پارت_298
با آزاد شدن دستهام و بلند شدن روی انگشتهای پام، دستهام رو دور گردنش حلقه کردم.
-آخ جون. الان آماده میشم.
کمی گونهم رو کشید، با ابروهاش به در بازِ اتاق اشاره زد و گره دستهام رو از دور گردنش باز کرد.
-فدات بشم که با چیزهای ساده خوشحال میشی. تا من چایی که زن دایی برام ریخته رو میخورم تو هم زود بیا.
دستم روی گونهم رفت و ماساژش دادم و امیرعلی باخنده بیرون رفت.
***
مثل بچهها دستم رو موقع راه رفتن تکون میدادم که امیرعلی انگشتهاش رو بین انگشتهام قفل کرد تا به کارم ادامه ندم، من هم خبیث و زیر پوستی خندیدم؛ چون از اول هم قصدم همین بود، گرفتن دستش وقتی شونه به شونهش قدم میزنم؛ زیر آسمون پرستاره، عطر بهار رو کنار عطر حضورش نفس میکشیدم.
-ببخشید دیگه بیرون رفتن ما هم این جوریه، باید با پای پیاده بری گردش.
هوای بهاری رو با یه نفس بلند وارد ریههام کردم، دلم نمیخواست امشبم با این حرفها خراب بشه. صدام ته مایه ذوقزدگی داشت.
-خیلی هم عالیه. ممنون که بیرون اومدیم، حس میکنم داره مغزم از هنگ بودن بیرون میاد.
romangram.com | @romangram_com