#به_همین_سادگی_پارت_296


نفس توی سینه‌م حبس شد و امیرعلی با نگاهی که به در آشپزخونه انداخت و مطمئن شد کسی نیست جلو اومد و دست من روی قلب امیرعلی چنگ شد که اون هم بی‌قرار بود و بـ ـوسه‌ش یه فاصله‌ی دیگه رو بینمون شکست.

***

کتابم رو بستم و با گریه سرم رو بین دست‌هام گرفتم، فردا امتحان داشتم و همه‌ی مسئله‌های سخت رو با هم قاطی کرده بودم. توجهی به زنگ در خونه نکردم و توی دلم خدا رو صدا زدم.

-سلام عرض شد.

ذوق‌زده روی صندلی میز تحریرم چرخیدم و صداش بزرگترین دلگرمی بود.

-امیرعلی! سلام.

به کل یادم رفته بود امشب قراره این‌جا بیاد، چه زود هم اومده بود. با لبخند نگاهم می‌کرد و به چهارچوب در اتاق تکیه داده بود.

-سلام خانوم خودم، چیزی شده؟

سرم رو خاروندم و قیافه‌م خنده‌دارتر شد.

-نه، چه‌طور مگه؟

romangram.com | @romangram_com