#به_همین_سادگی_پارت_295


-چرا هی؟ ترسوندمت؟ اومدم تشکر.

سرم پایین افتاد و من تو این عشوه‌ها لااقل خوب بودم.

-من که کاری نکردم.

چونه‌م رو گرفت و سرم رو بلند کرد، نگاهش خاص بود.

-اجازه هست؟

چشم‌هام پرسشی توی چشم‌هاش به نوسان افتاد.

-نگفتی؟ واسه تشکر اجازه هست؟

قلبم یکی درمیون می‌تپید و با اون نگاه ثانیه‌ایش که از چشم‌هام کنده شد، منظورش رو فهمیدم و بی‌اختیار لب به دندونم کشیدم.

نگاهش از چشم‌هام گرفته شد، پوست زیر لبم رو کشید و لبم از زیر دندونم آزاد شد.

-پس اجازه هست.

romangram.com | @romangram_com