#به_همین_سادگی_پارت_294
-مگه دستم بهت نرسه عطی، دونه دونه اون گیسهات رو میکنم.
زبونش رو برام درآورد.
-بیخود بچه پررو؛ ولی خودمونیم محیا از این به بعد شبهای تولد امیرعلی سعی کن کیک سه طبقه بپزی چون تجربهی امشب ثابت کرده که همه در چنین شبی میان خونهی ما عید دیدنی و ما هم با مهمونهامون صددرصد میایم خونه شما، نمیشه که شب تولد داداشم نباشیم.
-ده دقیقه جدی باش.
-جدی میگم. مهمونهای توی هال گفتهی من رو تصدیق میکنه، فقط دفعه بعد حواست باشه؛ چون به احتمال زیاد رفتین خونه خودتون و شرتون کم شده...
چپ چپ نگاهش کردم که ادامه داد:
-حواست باشه اینجوری هول نشی چون قطعا اون موقع دعا میکنن بیان شیرینی بچهدارشدنت رو بخورن.
چشمهام گرد شد و دستم رفت سمت دمپاییم و پرتش کردم سمت عطیه که جا خالی داد و من داد زدم:
-مگه دستم بهت نرسه بیحیا.
صدای خندهی بلندش حیاط رو پر کرد و من باز هم از پارچ آب برای خودم آب ریختم. با خالی شدن لیوان اون رو توی سینک گذاشتم و همزمان از زمین کنده شدم و هی بلندی از دهنم خارج شد. امیرعلی خندون با بلند کردنم من رو روی سنگ کابینت گذاشت، درست جایی که در معرض دید نباشه.
romangram.com | @romangram_com