#به_همین_سادگی_پارت_293
-آخه خیلی کوچیکه، تازه نمیدونم واقعا مزهش خوبه یا نه؟
مامان بزرگ: خوبه مادر، تو اینجوری نگو تا این فسقلیها هم سر به سرت نذارن، پاشو.
با بریده شدن کیک و تقسیمش نگاهم رو به امیرعلی دوختم، توی این جمع نظر اون برام مهمتر بود راجعبه این کیک پردردسرم؛ گمونم سنگینی نگاهم رو حس کرد که سربلند کرد و با یه لبخند مهربون لب زد.
-عالی بود ممنون.
-خیلی خوشمزه بود محیا جون، انشاءالله شیرینی عروسیتون.
با این حرف زنعمو نسرین، تیکه کیکی که تو دهنم گذاشته بودم پرید تو گلوم و کلی سرفه کردم و خجالت کشیدم و نتونستم درست جواب تشکر و تعریف بقیه رو بدم. عطیه هم همونطور که با مشت محکم میکوبید پشتم و عقدههاش رو خالی میکرد. آروم گفت:
-خب حالا چرا هول میکنی، زن عمو نگفت شیرینی زایمانت که.
هجوم خون رو به صورتم حس کردم و سرفههام بیشتر شد و خندهی ریز ریز نفیسه و دخترعموی بزرگم که مثلا با هم مشغول حرف زدن بودن نشون میداد حرف عطیه رو شنیدن. با ببخشیدی رفتم توی آشپزخونه و یه لیوان آب سر کشیدم تا نفسم بالا اومد.
-زندهای؟
خصمانه به عطیه که تو آشپزخونه سرک میکشید نگاه کردم، لبخند دندوننمایی زد.
romangram.com | @romangram_com