#به_همین_سادگی_پارت_292


-هیچی باباجون، امشب تولد امیرعلیه، محیا جون براش کیک درست کرده.

با این حرف عمه سیل تبریکات امیرعلی رو نشونه رفت و تحسین‌ها من رو.

خوشحال شده بودم که این بار محسن گفت:

-ای بابا آقا امیرعلی می‌خوردینش دیگه، فوقش می‌اومدیم بیمارستان عیادتون؛ حالا همه‌مون بدبخت میشیم. اون‌جوری فقط خرج یه کمپوت می‌افتاد گردنمون.

همه به قیافه‌ی زار محسن خندیدن، مامان و بابا هم میون خنده به محسن و محمد چشم‌غره رفتن؛ ولی مگه مهم بود برای این دو نفر که همون‌طور بی‌خیال نشسته بودن و انگار نه انگار.

این بار عطیه دنباله‌ی حرف رو گرفت:

-بفرما من خواهر شوهرشم یه چیزی میگم میگین نگو بده، این‌ها که دیگه داداش‌های خودشن.

صدای خنده‌ها بالاتر رفته بود و من کلی حرص خوردم. مامان‌بزرگ پایی رو که از درد دراز کرده بود، جمع کرد.

-خب شما هم. اتفاقاً این کیک خوردن داره، پاشو مادر، محیا برو بیار برشش بدم هر کسی یه تیکه بخوره.

با خجالت گفتم:

romangram.com | @romangram_com