#به_همین_سادگی_پارت_291


-چی بگم عمه، اونه و کتاب‌هاش و از حالا کنکور خوندنش.

من که حسابی از دست عطیه شاکی بودم، محکم زدم تو پهلوش و گفتم:

-یاد بگیر نصف توئه، از یه سال قبل برای کنکور می‌خونه.

از درد صورتش جمع شد؛ ولی به خاطر این‌که جلب توجه نکنه لبخند زد.

-الهی بشکنه دستت، کجاش نصف منه آخه؟ اصلا چرا خودت یاد نمی‌گیری؟ فکر کردی خیلی رشته‌ی خوبی قبول شدی؟

-خیلی هم خوبه حسود.

-وای محسن کیک محیا هنوز این‌جاست، خدا بخیر کنه.

با صحبت بلند محمد سکوت مطلق شد و بعضی قیافه‌ها متعجب و بعضی خندون. نگاه من هم کیکم رو تو طاقچه نشونه رفت که یادم رفته بود ببرمش آشپزخونه. امیرعلی هم مشخص بود حسابی آماده به خنده‌ست ولی به خاطر من خودش رو کنترل می‌کنه که نخنده.

بابابزرگ: جریان چیه؟ چی میگی بابا؟

عمه خنده‌ش رو جمع کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com