#به_همین_سادگی_پارت_290
رو کرد به نفیسه که داشت با انگشت شکلاتهای روی کیک رو به امیرسام میداد.
-خانومت که موضعش مشخصه، زودتر از همه هم کنار کیک برای خودش و پسرش جا گرفته.
همه با دیدن صحنهی بانمک و امیرسامی که دهنش شکلاتی بود، از ته دل خندیدیم و عطیه با صدای زنگ در بلند شد و بیرون رفت.
عمه هول کرده بلند شد و چادر رنگیه روی پشتی رو برداشت.
-فکر کنم مهمونها اومدن.
پشت سر عمه، عمو هم بیرون رفت و صدای احوالپرسیها بالا گرفت.
عمههدی، عمومهدی با عروس و دامادهاش؛ مامانبزرگ و بابابزرگ و مامان بابا. خیلی خوب بود که شبهای عید مثل همیشه دور هم جمع میشدیم و صدای شوخی و خنده بالا میگرفت.
عمههدی: خوبی عمه؟
لبخندی به خاطر محبت عمههدی زدم.
-ممنون. حنانه خوب بود؟ چرا امشب نیومد؟
romangram.com | @romangram_com