#به_همین_سادگی_پارت_289
ابروهای عطیه بالا پرید.
-نه بابا؟! دیگه چی؟
امیرعلی خندید و بدجنس گفت:
- کیک مال منه، من هم بهت نمیدم.
خوشحال شده برای عطیه چشم و ابرو اومدم که گفت:
-بهتر، بالاخره باید یکی بالا سرتون باشه تو بیمارستان یا نه؟
عمه با یه سینی چای و کلی بشقاب کوچیک بلور بند انگشتی اومد توی هال.
-این قدر اذیت نکن عطیه، خودت از این هنرها بلد نیستی حسودیت شده.
عطیه چشمهاش رو گرد کرد.
-نه بابا، چند نفر به یه نفر؟! ببینم امیرمحمد تو جملهای نداری در طرفداری از زن داداشتون بفرمایین؟
romangram.com | @romangram_com