#به_همین_سادگی_پارت_287
بچگانه گفتم:
-باشه فقط اینکه خیلی کوچیکه.
لبخند محوی رو صورتش بود.
-عیبی نداره، من میخوام کیک تولدم رو به همه نشون بدم، یه تیکهی کوچیک هم کافیه.
چشمکی بعد از صحبتش حواله من کرد و من چهقدر دلم میخواست دوباره بپرم بغلش و این بار داد بزنم عاشقتم امیرعلی، آخه اون بود که وسط تولد کوچیک و مثلا غافلگیرکنندهم با محبتهایی که بین جملهها پیچیده شده بود؛ غافلگیرم میکرد. با نوازش دستم من رو به خودم آورد، از احساساتی که داشتم کنترلشون می کردم.
-حالا شما این کیک خوشگلت رو بردار که تعطیل کنم بریم.
***
عطیه با دیدن من و جعبهی کیک توی دستم قیافهش رو ترسیده کرد.
-وای خدای مهربون. کیکت رو آوردی اینجا؟ راست بگو چی توش ریختی؟ اومدی همهی خانواده شوهرت رو با هم نابود کنی؟
هم خندهم گرفته بود هم عصبانی شده بودم از حرفهای مسخرهش جلوی بقیه، بهخصوص امیرمحمدی که امشب زودتر از همه اومده بود. نفیسه خندهش رو جمع کرد، حال و روزش بعد از چهلم بهتر شده بود و از سرسنگین بودن با امیرعلی بیرون اومده بود.
romangram.com | @romangram_com