#به_همین_سادگی_پارت_280
دستم رو به نشونه خداحافظی تکون دادم و ماشین بابا دور شد.
آهسته قدم برداشتم، جلوی در ورودی و کرکرهی بالا رفتهش ایستادم. خدا رو شکر امیرعلی تنها بود و متوجه من نشد؛ چون سرش کاملا توی موتور ماشین پارک شده روی چاله بود.
-سلام آقا خسته نباشی.
باچشمهای گرد شده سر بلند کرد، صورتش حسابی سیاه بود و من آروم خندیدم به قیافهی بانمکش.
با شیطنت گفتم:
-جواب سلام واجبه ها.
به خودش اومد و سری تکون داد.
-سلام... تو اینجا چیکار میکنی؟
کیک و کیفم رو روی تنها میز اونجا گذاشتم و با برداشتن گل با قدمهای کوتاهم رفتم نزدیک، خجالتم دیگه ریخته بود و دلم ضعف میرفت برای بوسیدن صورتش. گونهی سیاهش رو بوسیدم و گفتم:
-تولدت مبارک. خواستم اولین کسی باشم که بهت تبریک میگه.
romangram.com | @romangram_com