#به_همین_سادگی_پارت_272


هنوز هم لحنش شیطون بود.

-خیلی هم حرفت قشنگ بود.

لبخندی روی صورتم نشست و زبری کف دستم رو روی صورتم کشیدم و برای عوض کردن بحث گفتم:

-پوست دستم حسابی زمخت شده، وقتی به لباسم گیر می‌کنه بدم میاد؛ از بس مامان با این مواد شوینده از من کار کشید.

لحنش جدی شد و صداش آروم.

-تازه دست‌هات شده مثل دست‌های شوهرت.

با همه‌ی وجودم مهربون و بامحبت گفتم:

-محیا فدای دست‌هات.

-خدا نکنه. خب دیگه کاری نداری محیا جان؟ نماز عصرم رو بخونم دیگه خیلی داره دیر میشه.

-نه نه ببخش اصلا حواسم نبود، خیلی پرحرفی کردم.

romangram.com | @romangram_com