#به_همین_سادگی_پارت_270


براق شدم.

-خدا نکنه...

کمی براش ناز کردم.

-اگه خیلی خسته‌ای پس لالایی من چی؟

میون خنده گفت:

-بدعادت شدی ها.

لب چیدم و‌ لحنم تغییر نکرد.

-نخیرم خیلی هم عادت خوبیه.

دیگه قرآن خوندنِ هر شب امیرعلی از پشت تلفن برای خوابیدنِ من شده بود عادتم؛ مثل یه لالایی شیرین آرومم می‌کرد. البته اگر فاکتور می‌گرفتیم بی‌قرار شدنم رو که گاهی دلم می‌خواست از پشت تلفن تو آغوشش جا بگیرم.

خنده‌ش بلندتر شد و یهو قطع شد.

romangram.com | @romangram_com