#به_همین_سادگی_پارت_269
-سلام خانوم، ممنون .
-بدموقع که زنگ نزدم؟
-نه عزیزم. از صبح سرم شلوغ بود، نزدیکِ عیدی همه مردم دارن میرن سفر میان اینجا خیالشون از ماشینشون راحت بشه؛ تازه داشتم نماز ظهر و عصرم رو میخوندم و بین دو نماز بودم که زنگ زدی.
مهربون گفتم:
-قبول باشه.
-قبول حق.
دمغ شدم از تحویل سالی که امیرعلی مال من بود؛ اما کنارم نه.
-امشب، نصفِ شب تحویل ساله؛ کاش کنار هم بودیم. دوست داشتم تو برام دعای تحویل سال رو بخونی.
سکوت کرده بود و من صدای سبحان الله گفتنش رو میشنیدم، حتم داشتم داره تسبیحات حضرت زهرا(س) رو میگه، برای همین سکوت کردم.
-من هم دوست داشتم عزیزم؛ ولی گمونم من تحویل سالی خواب باشم، دارم از خستگی میمیرم .
romangram.com | @romangram_com