#به_همین_سادگی_پارت_268
-نه عزیزدلم عطیه هست، تو همونجا دست کمک مامانت باش، اون بنده خدا هم تنهاست.
-چشم ولی خلاصه اگه کاری دارین خوشحال میشم.
-نه دخترم خیلی ممنون، من باهات تعارف ندارم. سلام به مامان برسون.
-چشم بزرگیتون رو، شما هم به همگی سلام برسونین.
تلفن رو که قطع کردم خندههایی رو که تو دلم جمع کرده بودم، بیرون ریختم.
***
روزهای آخر سال دیگه رفته بودن و درختها هم دیگه لباسی از جنس جوونه پوشیده بودن و من این روزهای آخر چه دلتنگ بودم برای امیرعلی که کم میدیدمش؛ اما خوشحال بودم که امسال لمس بهار برام یه تجربهی تازهست کنارش و این بار لازم نبود برای تبریک گفتن بهش رویا ببافم. روی تختم نشستم و با تلفن همراهم شمارهش رو گرفتم، شنیدن صداش هم این دلتنگی رو کم میکرد.
با بوق اول تماس وصل شد و من خندون گفتم:
-سلام خسته نباشید.
خندید به لحن سرخوشم.
romangram.com | @romangram_com