#به_همین_سادگی_پارت_264


خندیدم و دست به سینه گفتم:

-نخیر حمالی.

ابروهاش بالا پرید و مامان خندید. جلو رفتم و یکی زدم پشت گردن جفتشون.

-به من میگین تنبل؟ پاشین ببینم.

محسن گردنش رو ماساژ داد.

-دستت سنگینه ها، بیچاره امیرعلی خدا بخیر کنه براش، رسماً بدبخت شده.

براق شدم سمتش که با محمد دویدن تو اتاقشون و در رو قفل کردن و من نفس‌زنون موندم وسط هال.

دست‌های زمخت شده‌م رو به خاطر کار کردن با مایع‌های شوینده، زیر آب شستم. خدا رو شکر مامان استراحت اعلام کرده بود و من قرار بود طبق خواسته‌ش به عمه زنگ بزنم.

با بوق دوم عطیه تلفن رو جواب داد.

-بله؟ سلام.

romangram.com | @romangram_com