#به_همین_سادگی_پارت_263
من چشمهام گردتر میشد و مامان اخطارآمیز گفت:
-بله بله؟! چشمم روشن، دوباره نشنوم این حرفها رو. اصلا ببینم شما دوتا چرا جلوی تلویزیونین؟ مگه نگفتم اتاقتون رو مرتب کنین؟ در ضمن شالکشی کاشیهای آشپزخونه هم مال شماست.
دلم خنک شد و محسن پنچر.
-بیخیال مادر من، محمد غلط کرد گفت بالا چشم محیا ابروئه؛ اصلا عمه بهتر از محیا گیرش نمیاومد.
خودش رو لوس کرد.
-جون محسن کوتاه بیا. بابا مدرسه رو پیچوندیم استراحت کنیم نه اینکه حمالی.
خندهم رو خوردم و بلند شدم و در حالیکه با کنترل تلویزیون رو خاموش میکردم گفتم:
-اون که وظیفهی جفتتونه.
محمد که حواسش توی تلویزیون رفته بود و محو فیلم، با خاموش شدنش چرخید سمت من.
-چی؟ استراحت کردن؟
romangram.com | @romangram_com