#به_همین_سادگی_پارت_261


-گفتم این‌قدر غر نزن. تازه باید یه زنگ به عمه‌ت هم بزنی ببینی کاری نداره بری کمک.

براق شدم و دست‌هام رو به نشونه تسلیم بردم بالا.

-بی‌خیال مادر من، اون عطیه چه غلطی می‌کنه اون‌جا؟!

مامان لب پایینش رو گزید.

-درست حرف بزن مامان، تو جای خودت عطیه جای خودش.

پوفی کردم.

-ببینم شما هم که عروس آوردی، عروس‌هاتون این فصل سال این‌جا پیداشون میشه یا نه.

محسن که کنار محمد داشت تلوزیون می‌دید گفت:

-خانوم من که حق نداره دست به سیاه و سفید بزنه، خودم نوکرشم.

چشم‌هام گرد شد و مامان زیرزیرکی خندید.

romangram.com | @romangram_com