#به_همین_سادگی_پارت_260
-خداحافظ.
***
داشتیم به عید نزدیک میشدیم و لعنت به اونی که خونه تکونی رو تو این فصل سال مد کرد؛ چون بیشتر کلاسهام به خاطر کم بودن دانشجوها تعطیل میشد و چون تو خونه بودم نمیتونستم از زیر کارهای خونه فرار کنم. مامان هم همیشه در حال نصیحتم بود که دیگه عروس شدم و باید یاد بگیرم چون سال دیگه باید خونهی خودم رو تمیز کنم. من هم کلی حرص میخوردم، بیزار بودم از این فصل سال و این که باید سر تا پای خونه رو بشوری.
با خستگی از نردبون پایین اومدم.
-مامان دیگه بسه، باور کنین خونه داره برق میزنه.
مامان نگاهی به دکور بزرگ خونه که از صبح با شال افتاده بودم به جون دکوریهاش انداخت.
-آره خوبه تمیز شده، دستت درد نکنه؛ ولی دیگه اینقدر غر نزن.
روی زمین وا رفتم.
-آخه این چه رسم مسخرهایه بابا، همچین همه جا رو تمیز میکنین انگار بعد از تحویل سال قرار نیست کثیف بشه؛ اون هم چهطوری؟ به صورت فشرده توی یه هفته.
مامان اخم مصنوعی کرد و به شامپو زدنش روی فرش ادامه داد.
romangram.com | @romangram_com