#به_همین_سادگی_پارت_259


-نه.

چادرم روی شونه‌هام سر خورد.

-پس...

هنوز حرفم تموم نشده بود که گم شدم توی آغوشش و کنار شقیقه‌م بـ ـوسه نرمی مهر شد. گیج بودم ولی آروم گرفته بودم و چه‌قدر دلم این آغوش دوست‌داشتنی رو می‌خواست. کمی ازم فاصله گرفت و یه دستش رو از پشتم برداشت و آروم روی لبم کشید و من ضربان قلبم تحلیل رفت. حالت خاص چشم‌هاش رو از صورتم گرفت و خندون گفت:

-تو کوچه با اون همه شلوغی که نمی‌شد، می‌شد؟

باز من گیج نگاهی به چشم‌های خندونش انداختم که با بستن چشم‌هام، لب‌هاش رو روی پیشونیم گذاشت و با کمی مکث بوسید.

-الان هم نمیشه؛ چون نه وقتش هست و این‌که حتما اجازه می‌خواد.

زبونم از کار افتاده بود، احساسی مثل خواب آلودگی داشتم. گیج بودم از حرف‌ها و کارهای امیرعلی و آرامش گرفته بودم از آغوشش. وقتی از من جدا شد، لب‌هاش رو می‌فشرد تا به این حال و روز مسخره‌م نخنده.

-خیلی شب خوبی بود. مرسی که اومدی، مرسی که خوبی. نمی‌شد بی‌تشکر برم وقتی با این همه سادگی همیشه هستی، خداحافظ.

فقط تونستم زمزمه کنم:

romangram.com | @romangram_com